قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3544

تاريخ الفي ( فارسى )

تهى . و تمامت اقوام قپچاق از نسل اين پسراند . و بعد از هفده سال اغوز تمام اقوام ايت براق را مستأصل گردانيد و متوجّه ايران‌زمين شد و آن ولايت را نيز به تصرّف خود درآورد . و در آن وقت ، باز به اغوز رسانيدند كه ايت براقيان باز جمعيّت كرده سر ياغيگرى دارند . اغوز اوروق قپچاق « 1 » را فرستاد تا ميانهء ايت براق و ياياق مقام كردند و به‌واسطهء ايشان خاطر از ياغيگرى ايت براقيان جمع شد . و از آن‌وقت باز ، ييلاق « 2 » و قشلاق قپچاقيان در آن حدود مانده . و جماعتى ديگر را قارلق « 3 » نام نهاد . و سبب اين لقب آن بود كه وقتى كه اغوز از ولايت غور و غرجستان عزم مراجعت وطن خود كرد ، در اثناى راه به كوهى بلند رسيد ، و در آن كوه برفى عظيم باريد ، و چند خانه به سبب بارندگى از اردوى اغوز تخلّف نموده در عقب مانده بودند . و چون ياساق « 4 » و حكم اغوز آن بود كه هيچ‌كس در عقب نماند ، آن چند خانهء عقب را [ 192 الف ] قارلق نام نهاد ؛ يعنى خداوند برف . « 5 » و تمامت اقوام قارلق از نسل اين جماعت‌اند . و جماعتى ديگر را خلج « 6 » نام نهاد . و سبب اين لقب نهادن آن بود كه چون اغوز بعد از گرفتن اصفهان به جانب تركستان مراجعت نمود ، زنى از زنان سپاهيان اغوز در راه وضع‌حمل نمود ، و به‌واسطهء آنكه غذايى نداشت ، شير در پستان او نمانده بود ، و او و بچّهء او گرسنه مانده بودند . بنابراين ، شوهر آن عورت متحيّر و متعجّب در عقب مانده بود . اتّفاقا در اثناى اين حال شغالى تذروى را گرفته مىرفت كه آن ترك دويده چوبى را انداخت و آن تذرو را از آن شغال گرفت و جهت عورت خود كباب كرد . و چون آن عورت كباب تذرو را خورد شير از پستان او ظاهر شد و بچّه را سير گردانيد و بعد از چند روز به لشكر رسيد . و چون اغوز ياساق ، ينى حكم ، نموده بود كه به هيچ علّت كسى از او بازنماند ، از آن مرد رنجيد و گفت : « خلج » يعنى : بمان گرسنه . « 7 » بدان‌سبب اروق و فرزندان او را خلج گويند . و طايفه‌اى ديگر را آغاچرى لقب كرد . و منشأ اين لقب نهادن آن بود كه جمعى از تركان

--> ( 1 ) . جامع التواريخ : اروغ قپچاق . ( 2 ) . متن : بايلاق . در منابع فارسى به‌صورت ييلا ، ايلاق ، ييلاغ ، ييلاق ، و يايلاغ نيز ضبط شده است . يايلاق به معنى تابستانگاه است . ( 3 ) . نام اين قوم به‌صورت قارليق ، قرلغ و خرليق نيز آمده است . ( 4 ) . ياساق : اين كلمه در كتب فارسى و عربى به اشكال مختلف از قبيل ياسا ، ياسه ، يساق ، يسق ضبط شده است . اصل كلمهء ياسا ، « ذراساك » است . از آنجا كه يك قسمت از ياسانامهء چنگيزى راجع به مجازات‌ها و سياست‌ها بوده و مجازات غالب تقصيرها و خطايا نيز قتل معين گرديده به تدريج يكى از معانى ياسا ، قتل و مرگ شده و عبارت « به ياسا رسانيدن » در منابع مغولى به معنى كشتن آمده است . - اقبال ، تاريخ مغول . ( 5 ) . « قار » لفظ تركى است به معنى برف ، و قارلق به معنى منطقهء برفى . صاحب جامع التواريخ پسوند « لوق » را نشانهء دارندگى و نسبت دانسته و « قارلوق » را خداوند برف معنى كرده است . ( 6 ) . متن : قلچ . ( 7 ) . متن : بمان اى زن . اين لفظ در منابع فارسى و عربى به‌صورت‌هاى قلج ، خلچ ، خلنج ، جلنج ، و خلج آمده است . معنى آن به‌درستى معلوم نيست . صاحب جامع التواريخ آن را مركب از دو واژهء « قال - بمان + آچ - آج - گرسنه » مىداند يعنى : گرسنه بمان . در اين خصوص - تعليقهء محمّد روشن بر جامع التواريخ ، ج 3 ، ص 2051 به بعد .